با شرکت تنها سي و چند نماينده در جلسه رایگيری شورای مرکزی فراکسيون اصولگرايان، اين فراکسيون با پديده غيرمنتظرهای مواجه شد.
به گزارش خبرنگار «بازتاب» اين پديده در حالی به وقوع پيوست که از قبل به نمايندگان عضو اين فراکسيون دعوتنامه داده شده بود و ۷۶ نفر برای عضويت در شورای مرکزی اين فراکسيون نامزد شده بودند كه حاضران حدود نيمي از اين تعداد بودند.
عدهای از نمایندگان معتقدند فراکسيون اصولگرايان که با داشتن بيش از ۲۰۰ عضو به درستی فراکسيون اکثريت خوانده میشد، اکنون به دليل بهرهبرداریها و استفادههای یکجانبه برخی نمایندگان از جمله باهنر، رييس آن با مشکل مواجه شده است.
چندی پيش اعلمی، يکی از منتقدان نمايندگان اصلاحطلب با افشای برخی از این موارد گفت: اقدامات برخي نمايندگان بانفوذ ميتواند اين تهديد را براي مجلس شوراي اسلامي در اين دوره در مقايسه با دورههاي قبل داشته باشد كه به جاي ايفاي نقش مهم مجلس در اداره امور كشور، حوزه تصميمگيريهاي كلان كشور، در حاشيه قرار گيرد.
عضو كميسيون امنيت ملي و سياست خارجي مجلس، در گفتوگو با «بازتاب»، ضمن بيان اين مطلب اظهار داشت: نقش آقاي باهنر به عنوان نايب رئيس مجلس و عضو مؤثر در فراكسيون اصولگرايان در تضعيف جايگاه مجلس، بسيار پررنگ است. كارشكنيهاي گاه و بيگاه ايشان و تلاش بيوقفهاي كه براي دور كردن نمايندگان از انجام وظايف قانوني و نظارتي خود نظير تذكر، سؤال، تحقيقوتفحص و استيضاح انجام ميدهد، مؤيد اين ادعاست و متأسفانه روشهايي هم كه براي اين منظور در پيش گرفته ميشود، چندان اخلاقي و زيبنده ايشان به عنوان يك شخصيت سياسي كاركشته نيست.
اكبر اعلمي، نماينده تبريز ادامه داد: مثلا ايشان به تازگي براي تشويق برخي از نمايندگان جهت پس گرفتن امضاي خود از طرح تحقيقوتفحص از تبليغات رياستجمهوري، جمعي از آنها را گرد آورده و به آنان اعلام كرده بود، «اگر اين تحقيقوتفحص مطرح شود، چه بسا نوبت به طرح تحقيقوتفحص از هفتمين دوره انتخابات مجلس شوراي اسلامي نيز برسد» و هنگامي كه با اعتراض برخي از حاضران روبهرو شد كه به او گفتند: «آن را كه حساب پاك است، از محاسبه چه باك است؟»، كيف خود را خارج كرده و با نشان دادن دسته چك خود، ميگويد: «چنانچه اين اتفاق بيفتد، من بايد پاسخگو باشم».

وي گفت: البته اين موضوع تنها مختص آقاي باهنر نيست، چون در همان جلسه، نماينده ديگري كه از چهرههاي مطرح و شاخص فراكسيون اصولگرايان و رئيس ستاد انتخاباتي يكي ديگر از نامزدهاي رياستجمهوري بوده نيز براي منصرف كردن حاضران جلسه از تحقيقوتفحص، خطاب به آنان ميگويد: «اگر اين طرح انجام شود، مسائلي آشكار ميشود كه طرح آنها به صلاح نيست؛ مانند اينكه در يكي از استانها، شهروندي يك ميليارد تومان به حساب آقاي ... واريز كرده است، در حالي كه نامزد رياستجمهوري مزبور ميگويد، من اصلا او را نميشناسم».
نماينده تبريز ادامه داد: از ديگر اقدامات اينچنيني آقاي باهنر و نزديكانش بايد به بحث استيضاح از وزير كشاورزي اشاره كرد كه برخي از نمايندگان اصولگرا، تهديد شدند كه در صورت پس نگرفتن امضاي خود، از صف اصولگرايان اخراج ميشوند.
اكبر اعلمي درباره علت به وجود آمدن چنين وضعيتي در مجلس گفت: البته چنانچه به سياست رايج به طور واقعبينانه بنگريم، شايد تا حدودي اين پديده ناخوشايند قابل توجيه بوده و ارتكاب آن از جانب آقاي باهنر، قابل درك هم باشد، زيرا همانگونه كه اشاره شد، آقاي باهنر به دليل حضور برخي از خويشاوندان و دوستانش در دولت، نفوذ بالايي در كابينه آقاي احمدينژاد داشته و وي و دولت بر يكديگر تأثير و تأثر متقابل پيدا كردهاند و استفاده اينچنيني از مجلس به عنوان عقبه قدرت او، ميزان چانهزني و تأثيرگذاري ايشان را در هيأت دولت افزايش داده است. اما بهاي اين روند را مجلس و اكثريت نمايندگاني ميپردازند كه ميخواهند همچنان استقلال خود را حفظ كرده و نماينده مردم باشند و بديهي است با تداوم اين روند، توازن نظام به زيان مهمترين ركن جمهوريت؛ يعني مجلس بر هم خواهد خورد و آسيب و خلل جبرانناپذيري بر پيكره نظام وارد ميشود.
نماينده تبريز مشكل برخي اصولگرايان را استفاده از مرزبنديهاي كاذب سياسي براي به حاشيه راندن برخي طرحها دانست و گفت: طرح تحقيقوتفحص از شهرداري و 350 ميليارد تومان هزينههاي موسوم به فاقد سند، هم از جمله طرحهايي است كه برخي دوستان، بسيار تلاش كردند به نتيجه نرسد و متأسفانه همانگونه كه گفته شد، در ادامه همان روشهاي ناپسند، اقدام به ايجاد نوعي مرزبندي كاذب كردند و مجلس را به دو جبهه كفر و ايمان تقسيم نمودند و يك اقليت فرضي را به عنوان مترسك در نظر گرفته و هرگاه بخواهند جلوي طرحي را بگيرند، اينگونه القا ميكنند كه اقليت با اغراض خاص خود، به دنبال آن است.
وي در پايان گفت: البته اين معضل مختص اين دوره نبوده و در هر دورهاي به دليل فقدان احزاب واقعي و غيرشفاف بودن فعاليتهاي سياسي، هر اكثريتي كه حاكم ميشود، معمولا اين قبيل معضلات رخ نمايانده و نوعا نمايندگان مستقلي هم كه فارغ از يارگيريهاي مرسوم و صرفا براي ايفاي وظايف نمايندگي فعاليت ميكنند، با مشكل روبهرو ميشوند و اين معضل در گرو شكلگيري احزاب واقعي و آزاد و داراي برنامه است كه در پايان دوره فعاليت خود نيز ملزم به ارايه كارنامه فعاليتهاي خود باشند. البته شرط لازم براي تحقق اين امر، آن است كه تن به پذيرش فعاليتهاي حزبي در نظام سياسي كشور داده شود.
مطابق هر روز در میان اخبار و مقالات داخلی مشغول گشت و گذار بودم که توجهم به تازه ترین نوشته خانم فاطمه رجبی جلب شد و با مطالعه آن بیش از پیش بر چرکین بودن ترشحات ذهن مسموم و عفونی اش پی بردم. با وجودیکه هرگز مطالب وی را جدی نمی گرفتم و مثل خیلی ها برای وی ارزشی قائل نبودم، اما اینبار برخلاف میل باطنی ام تصمیم گرفتم در مورد شخص وی تحقیقاتی انجام داده تا متوجه بشوم اولا چرا اینقدر بددهن و فحاش است و ثانیا چرا اینقدر عقده ای بار آمده و از زمین و زمان کینه دارد؟! نتیجه اش را می توانید در ادامه مطالعه کنید، البته ببخشید که چندان پربار و مبسوط نیست، چرا که برای من پرداختن به چنین پدیده ای ، کار سخت و آزاردهنده ای بود(!)...
گرچه در يك سال گذشته نام فاطمه رجبي به واسطه انتصاب همسر او غلامحسين الهام به سخنگويي دولت محمود احمدينژاد بيش از پيش به گوش ميخورد اما رجبي براي خوانندگان نشريات تندرو در دهه گذشته نام ناآشنايي نيست.
فاطمه رجبي فرزند علي دواني محقق و نويسنده آثار ديني و تاريخي است گرچه ظاهراً جز نسبت خانوادگي با پدر و نيز برادرانش نسبتي ديگر ندارد و حتي يكي از برادرانش با انتشار نامهاي سرگشاده از ديدگاههاي خواهرش درباره هاشمي، خاتمي و كروبي از طرف خود و پدرش اعلام برائت كرد.
ديدگاههاي فاطمه رجبي بيشتر در نشرياتي مانند «صبح» به مديريت مهدي نصيري و نيز «يالثارات» به مسئوليت انصار حزبالله چاپ شده است. نشرياتي كه نسبت به مطبوعات محوري راستگرايان در ايران نيز تندتر به حساب ميآيند. شايد به همين دليل است كه مقالات رجبي تقريباً هيچكدام از رجال سياسي ايران (به جز محمود احمدينژاد و غلامحسين الهام) را بينصيب نميگذارد. به جز چند مقاله اخير رجبي از او چند كتاب درباره مفاهيمي مانند فمينيسم و ليبراليسم از سوي انتشارات كتاب صبح چاپ شده است. آخرين كتاب او «احمدينژاد معجزه هزاره سوم» نام دارد كه در بيش از سيصد صفحه كليه رجال سياسي ايران را به باد نقد و اتهام كشيده است.
در واقع فاطمه رجبي نمايندهاي از طرز فكري است كه سنتگرايي را به بنيادگرايي تبديل كرده و عمده بلكه همه مظاهر تجدد را در ستيز با تدين ميبيند. سخنان رجبي بارها از سوي افرادي مانند محمدتقي مصباحيزدي تئوريزه شده است.
فاطمه رجبي از منتقدان جدي هاشميرفسنجاني است. از نظر او: «ثمره دوران حاكميت هاشمي دگرگوني ارزشها، خدشه در اصول، ترويج ليبراليسم و بهكارگيري مديراني غيرانقلابي بود... مهمترين چرخش هاشميرفسنجاني در اصول، رويكرد به خردگرايي و جايگزيني آن به جاي دينمداري بود.»
فاطمه رجبي در ميان نامزدهاي انتخابات رياستجمهوري سال گذشته بيش از همه منتقد محمدباقر قاليباف است: «قاليباف با استعفاي كامل از سپاه پاسداران قاطعانه خود را مهياي گرفتن پست رياستجمهوري كرد. اين كار گرچه اجراي قانون بود ولي از ديد افكار عمومي و از منظر شاخصهاي ارزشي مردم نامطلوب تلقي گرديد.» با اين وجود به نظر رجبي تاييد صلاحيت قاليباف در شوراي نگهبان قابل انتقاد است چرا كه او «رجل سياسي» نبود و «رجل نظامي» به حساب ميآمد: «با اينكه قاليباف نهايتاً در شوراي نگهبان تاييد صلاحيت شد اما اين پرسش سرنوشتساز همچنان باقي ماند كه آيا مصلحتسنجيهاي مقطعي معضلساز آينده نخواهد بود؟» بدينترتيب روشن ميشود فاطمه رجبي قاليباف را معضل آينده ميداند.
با وجود اين رجبي منتقد افرادي مانند احمد توكلي نيز هست: «چرخش ديدگاه اقتصادي وي اطمينان به ثبات نظر او را در عرصههاي مختلف براي آگاهان خدشهدار ساخته بود.» در جايي ديگر رجبي برنامه انتخاباتي توكلي را اينگونه معرفي ميكند: «نبود پيام اسلامخواهي و فقدان راهكار جدي و بنيادين عدالتطلبي در برنامهها و شعارهاي توكلي براي مردم اميدواري عملي را به همراه نداشت.» فاطمه رجبي در نقد سران جناح راست به ناطقنوري نيز ميپردازد: «براي ملت، هاشمي و ناطقنوري از حيث ديدگاه، برنامه و راهكار دو روي يك سكه بودند.» فاطمه رجبي در نقد اصلاحطلبان تا جايي پيش رفته است كه درباره ترور سعيد حجاريان (تروري كه همه جناحهاي سياسي آن را محكوم كردند) چنين اظهارنظر ميكند: «بيدادي كه حجاريان رئيس شوراي شهر تهران و عضو مركزيت حزب مشاركت عليه دين و فرهنگ ملت برپا كرد به ترور او منجر شد.»
فاطمه رجبي حتي به روزنامههايي مانند رسالت و كيهان هم رحم نميكند: «روزنامه رسالت از اردوگاه اصولگرايان يا جناح موسوم به راست در ارديبهشتماه تخريب احمدينژاد را آشكارا... آغاز كرد.»
تند روی ها و شدت توهین و تهمت های وی به سران نظام تا حدی پیش رفت که «حسن رجبی» برادر «فاطمه رجبی» همسر «غلامحسین الهام» سخنگوی دولت در نامه ای خطاب به هاشمی رفسنجانی، سیدمحمد خاتمی و حسن روحانی از آنان به خاطر مقاله توهین آمیز خواهر خود پوزش خواست. نامه برادر زن سخنگوی دولت پس از آن نوشته شد که «فاطمه رجبی» در مقاله ای در یکی از سایتهای نزدیک به دولت این سه روحانی سیاستمدار را متهم به مسایلی چون فساد مالی، بی توجهی به دین و از بین بردن منافع کشور در جریان پرونده هسته ای کرد.
این اظهارات واکنش های منفی زیادی در بین روحانیون و صاحبنظران سیاسی به دنبال داشت، اما سخنگوی دولت در کنفرانس خبری خود در جمع خبرنگاران از اقدام همسر خود تحت عنوان «حق آزادی بیان» دفاع کرد. اکنون با گذشت حدود سه هفته از انتشار مقاله «فاطمه رجبی» ،برادر وی در نامه ای نسبت به آن پوزش خواست.
انتشار خبر استقبال كمنظير مسلمانان آمريكا از خاتمي و بازتاب گسترده آن در جهان و به خصوص در ميان مسلمانان با مخالفت تند لابي صهيونيستها، منافقين و لايه افراطي محافظهكاران در داخل روبهرو شد. در اين ميان انتشار نامه خانم فاطمه رجبي، همسر رئيسدفتر و سخنگوي رئيسجمهور، به نحو بيسابقهاي ركورد اهانت و فحاشي و بيادبي را، در ميان همه نوشتههاي پر از فحاشي و اهانت و تهمتهاي سالهاي گذشته، به خود اختصاص داده است. به گونه ای که در بخشی از نوشته هایش در کمال بی شرمی خواستار خلع لباس خاتمی شده بود!
در این راستا، حتی همسر وی یا همان جناب غلامحسین الهام خودمان نیز نهایت تلاش خود را می کند تا خود را منتسب به اندیشه های وی نداند و با هر سوال خبرنگاران از وی، بحث را عوض می کند. اوج این فرار از پاسخگویی، پس از نشر مطالب فاطمه رجبی در باب سفر خاتمی به آمریکا بود:
واكنش «غلامحسين الهام» در جلسه هفتگی با خبرنگاران، به مواضع «فاطمه رجبي» همسرش درباره رئيسجمهور سابق ايران، يك لبخند به همراه اين جمله بود: «درباره آنكه سخنان ايشان افترا به خاتمي محسوب ميشود يا نه، مقامات قضايي بايد اظهارنظر كنند.»
خبرنگار روزنامه آينده نو، نخستين خبرنگاري بود كه در اين باره پرسيد: «چندي پيش، زماني كه در مورد اظهارات خانم رجبي درباره خاتمي، هاشمي و كروبي از شما سئوال شد، بحث آزادي بيان را مطرح كرديد. اين در حالي است كه پس از مدتي نامهاي راجع به رسانهها به دادستان تهران نوشتيد. آيا با توجه به اظهارات اين خانم، شما آزادي بيان را فقط براي ستايشگران دولت قائل هستيد يا براي همه؟»الهام در جواب گفت: «چرا اين سئوال را از من ميپرسيد؟» خبرنگار آينده نو توضيح داد: «سئوال من با توجه به نامه شما مبني بر پيگرد توهينكنندگان به دولت بود.» سخنگوي دولت اما باز هم جوابي نداد و تنها اظهار داشت: «من در اين باره توضيح دادهام. شما بايد شأن پرسيدن اين موضوع را براي من توجيه كنيد و كمي براي من توضيح دهيد.»خبرنگار گفت: «آيا سخنان خانم رجبي در مورد آقاي خاتمي افترا نيست؟» الهام پاسخ داد: «اين سئوال را بايد از مقامات قضايي بپرسيد.»
نحوه جوابهاي سخنگوي دولت، باعث شد كه خبرنگار روزنامه اعتماد ملي نيز وارد بحث شود و بپرسد: «نظر دولت در مورد درخواست خانم رجبي مبنيبر خلع لباس خاتمي چيست؟» همسر رجبي اظهار داشت: «اين مسائل ربطي به دولت ندارد.» خبرنگار اعتماد ملي دوباره عنوان كرد: «شما به حقوق شهروندي قائل نيستيد؟» پاسخ سخنگوي دولت چنين بود: «يكي از موارد حقوق شهروندي اين است كه هركس به نوبت سئوال خود را بپرسد.»...
فاطمه رجبي يك شخص نيست. او نه تنها همسر سخنگوي دولت بلكه يكي از نزديكترين همفكران رئيسجمهور است. رئيسجمهوري كه معتقد است بدون حمايت هيچيك از احزاب سياسي به قدرت رسيده است(آیا واقعا همینگونه است؟!!) و اكنون يكي از همفكران او حتي اصولگرايان را با انتخابات مجلس هشتم تهديد ميكند.
آری، جناحي در راه است كه هم به حذف راست و هم به حذف چپ ميانديشد، هم خاتمي و هم ناطقنوري و حتي احمد توكلي و علي لاريجاني را رد ميكند.جناحی که با زبان توهین و افترا و ترور شخصیتی منتقدان و رقیبان و مخالفان، تلاش دارد خود را به خاک پاک ایران عزیزمان، تحمیل کند. در این راستا، خود را مسلمانان واقعی و عدل پرور و مبارز فساد و ... معرفی می کنند، اما افسوس که در همین اندک مدتی که تصدی امور را در دست داشته اند، پرونده مالی و اخلاقی ناامیدکننده ای به جا گذاشته اند.و صد افسوس که زبان گویای این جناح نیز شخصی همچون فاطمه رجبی است!

بگذارید در انتها، بخش هایی از نقد اینجانب را در مورد آخرین نوشته وی ، خدمتتان عرض نمایم ( البته هیچ علاقه ای هم ندارم متن نوشته اش را در وبلاگم بگذارم، برای مطالعه آن می توانید به سایت های خبری همچون "نو اندیش" رجوع بفرمایید):
اگر ایشان هاشمی رفسنجانی و اطرافیانش را به فساد مالی متهم می کند، نظرشان در مورد یک و نیم میلیارد تومان پولی که طی تنها 2 سال (بله! 2 سال) شهردار بودن احمدی نژاد گم شده است(!!) ، چیست؟! جالب اینجاست که قالیباف در ابتدای دوران شهردار شدنش، این موضوع را مطرح نمود و در خواست رسیدگی به این پرونده را داشت که پرواضح است با فشار شدید و تهدید طیف احمدی نژاد مواجه گشت و مجبور به عقب نشینی از گفته هایش شد. پیگیری این موضوع توسط شهردار تهران و سپس کوتاه آمدن وی را در آرشیو روزنامه همشهری(روزنامه ارگان شهرداری) و یا روزنامه های مخالف دولت می توانید بیابید.
همانگونه که می دانید، این دار و دسته مخالف تمام اقدامات گذشتگان است، و یکی از اهدافشان نیز وزارت نفت و حجم بالای جابجایی پول در آن بود. ایشان که مدعی فساد مالی در وزارت نفت و شخص بیژن زنگنه بود، با اعلام "برائت وزارت نفت از هرگونه اتهام" توسط قوه قضائیه، اکنون به اوج خشم و بی تابی رسیده است و در جدیدترین نوشته اش، رئیس این قوه را نیز همدست بقیه معرفی کرده است!!
همانگونه که ذکر شد فاطمه رجبی همواره مخالف کاندیداتوری قالیباف در انتخابات ریاست جمهوری بوده است. اکنون و با کارایی قابل قبول قالیباف در شهرداری تهران، مخالفت های کارشناسی وی با دخالت ها و کارشکنی های احمدی نژاد در امور شهرداری( نظیر جنجال منوریل و یا بازپس ندادن بدهی عظیم دولت به شهرداری) و البته محبوبیت قابل توجه قالیباف در میان شهروندان تهرانی، فاطمه رجبی را به عکس العمل واداشته و بار دیگر شروع به جنجال سازی و نشر اکاذیب بر علیه وی پرداخته است. چرا که پرواضح است این طایفه تاب تحمل محبوبیت دیگران را ندارد و موفقیت را تنها برای خود و مسئول اشتباهات و مشکلات مملکت را دیگران می داند!!
ایشان که اینقدر به دختر رفسنجانی گیر داده اند، چرا اندکی به اشخاصی همچون رحیم مشایی، یار غار احمدی نژاد نمی پردازد که با شرکت کامل در جلسه رقص و آواز(!!) صدای دوست و دشمن را درآورده است؟!
در بخش دیگری از نوشته اش، از ضرغامی و صدا وسیما بابت اینکه سخنان نغز و پرگهر احمدی نژاد را (که گویا همطراز سخنان سعدی می داند!) به طور کامل پخش نمی کند انتقاد شدیدی کرده است! کسی نیست به وی یادآور شود با توجه به اینکه احمدی نژاد نصف زمان ریاست جمهوری اش را در سفر است و در سر راهش نیز به هر شهر و روستا و آبادی که میرسد، برای مردمانش سخنرانی می کند و البته حرف جدیدی هم نمیزند، جز اینکه وعده معرفی مفسدین را می دهد یا انرژی هسته ای را حق مسلم مردم بیچاره میداند و یا تمام بدبختی های مملکت را متوجه دولت های پیشین می داند، اگر قرار باشد صدا و سیما تمام این حرف های تکراری و بی ارزش را پخش کند، دیگر مجالی برای پخش دیگر برنامه ها نمی ماند!! خوشبختانه ضرغامی متوجه این موضوع شده و هرچه می گذرد سخنان استانی احمدی نژاد را خلاصه تر و کوتاه تر پخش می کند!
در پایان نوشته فاطمه رجبی، وی که میزان نفرت شدید جامعه از خود را متوجه شده، در جملاتی مظلوم نمایانه تلاش دارد خود را آماده مرگ نشان داده و اعلام نموده از ترور شدنش هیچ ترس و ابایی ندارد. اما ای کاش به وی یادآور می شدند اصلا کسی برای تو ارزشی قائل نیست که بخاطر نوشته های سراسر کذب و توهین و افترایت که همان زبان احمدی نژاد و دار و دسته اش است، خود را به خطر انداخته و بخواهد جنابعالی را از هستی ساقط کند!
|
| |||||||||||||||
|
لطفا این خبر داغ را هم از دست ندهید!!! به نظر شما این اتفاق بسیار عجیب اما واقعی به چه علت رخ داده است؟؟؟؟ اجازه بدهید این خبر را عینا از سایت نواندیش برایتان بازگو کنم :
| |||||||||||||||
|
هفته نامه تابان چاپ قزوين با انتشار يك خبر و چند عكس از حادثه اي عجيب در روز روشن خبر داد ! براساس خبر اين نشريه سرنشينان ناشناس يك دستگاه خودروي پژو در جريان يك درگيري فيزيكي با دو سرنشين يك دستگاه اتومبيل پيكان، آنان را با زور و ضرب و شتم در صندوق عقب پژو انداخته و با خود بردند! در اين حادثه كه 5شنبه گذشته رخ داده ، دو تن سرنشين مسلح يك دستگاه خودروي پژوي يشمي رنگ با سريال تهران 42 كه به نظر ميرسيد در تعقيب يك دستگاه خودروي پيكان قهوهاي رنگ هستند، در مقابل دفتر اين نشريه پس از تصادف با خودروي پيكان، در حالي كه كلت كمري در دست داشتند، به سرعت از اتومبيل خود پياده شده و به دنبال يك درگيري شديد فيزيكي كه با فحاشي و اهانتهاي ركيك اين افراد نسبت به دو سرنشين پيكان همراه بود، آنان را در مقابل چشمان دهها تن از شهروندان با تهديد و ضرب و شتم، به زور داخل صندوق عقب پژو جا داده و با بستن درب صندوق عقب، سوار اتومبيل خود شده و محل را ترك كردند. اين در حالي بود كه 20 دقيقه پس از اين حادثه عجيب كه با اعتراض شماري از شهروندان نيز مواجه شد، يك دستگاه نيسان متعلق به امداد خودرو با حضور در بلوار ، اتومبيل پيكان قهوهاي رنگ را كه شيشه عقب آن نيز شكسته بود، يدك كشيده و با خود برد. تصاوير حاضر كه توسط خبرنگار عكاس گروه حوادث تابان تهيه گرديده است، خود به روشني گوياي اين حادثه عجيب كه بازتاب منفي گستردهاي بر جاي گذاشته، ميباشد. | |||||||||||||||
| |||||||||||||||
***
...خب٬ به نظر شما سرنشینان ۴۰۵ چه کسانی بوده اند؟؟ چگونه به خود اجازه چنین کاری را داده اند؟ سرنشینان پیکان که بوده اند؟ اصلا به فرض آنکه سرنشینان پیکان خلافکار یا سارق یا حتی منافق و جاسوس بوده باشند٬ آیا سرنشینان ۴۰۵ پلیس یا مامور مخفی بوده اند؟ آیا در انجام این گونه برخوردها در حضور ملت٬ مجوز داشته اند؟
آخرین مطلب وبلاگم در مورد زنده یاد بابک بیات، استاد موسیقی ایرانی بود. به بهانه موسیقی، بدم نمی آید در این مبحث ، به مسیری که موسیقی ایرانی( چه مجاز و چه غیر مجاز، این ور آبی یا آن ور آبی!) می رود اشاره ای داشته باشم ، چرا که انصافا این ره که موسیقی ما می رود به ترکستان برسد باید خدایمان را شاکر باشیم!
من گرچه سررشته ای از موسیقی نداشته و تاکنون غیر از چند جلسه کلاس گیتار، سابقه ای در موسیقی ندارم، اما به واسطه آنکه با موسیقی زندگی کرده ام و همدم همیشگی من موسیقی بوده، به گونه ای که چندین ساعت از روز را مشغول شنیدن موسیقی بوده و در هر دوره ای با یک سبک خاص زندگی کرده ام، لذا حداقل به عنوان یک شنونده موسیقی توان ابراز نظر دارم:
موسیقی مردمی و غیر کلاسیک به طور کلی به سبک های پاپ، راک، رپ، جاز و متال تقسیم می شود. البته در کشور ما سبک رپ و متال چندان جایگاهی را به خود اختصاص نداده اند. در دهه چهل شمسی بود که عارف و زنده یاد ویگن با آن صداهای افسانه ای خود، تبدیل به بت جوانان شدند. در دهه پنجاه این انحصار شکست و جوانان پر انرژی و خوش صدایی وارد عرصه موسیقی شدند که از این میان می توان به داریوش، ستار، ابی، حبیب، زنده یاد مازیار و فرهاد، گوگوش و ... اشاره کرد. به دلیل آنکه در آن زمان تنها راه ورود به عرصه خوانندگی حرفه ای ، صداو سیما بود ، و نیز به دلیل فیلترهای هنری متعدد صدا و سیما که ورود هر کس و ناکسی را به عرصه موسیقی ممنوع می کرد، تمام خوانندگان آن دوران از حداقل صدای گوشنواز و حداقل استعداد خوانندگی مطلوب، برخوردار بودند. به نظر بنده دهه 50 شمسی را باید دوران اوج موسیقی مردمی و جوان پسند ایران به حساب آورد. اکثر ترانه ها شیرین ، اکثر ملودی ها زیبا و ارزشمند و اکثر صداها شنیدنی بود. به گونه ای که به عقیده من به یاد ماندنی ترین کارهای داریوش و ابی و ستار به عنوان سه خواننده مطرح آن دوران که امروز نیز در عرصه موسیقی ما فعال هستند، در همان سال ها ساخته شده است. با انقلاب اسلامی و کوچ دسته جمعی اکثر این خوانندگان، چند سالی موسیقی ایران دچار خلسه شد. اما در دهه شصت و با جان گرفتن فعالیت آنان در آمریکا، دوباره موسیقی ایران شکل گرفت ، با این تفاوت که اینبار هنرمندان ما فرسنگ ها دور تر از جامعه ایران فعالیت می کردند و لذا موسیقی آنان نیز به مثابه زندگیشان رفته رفته شکل و شمایل غیر ایرانی به خود گرفت. البته در این میان بودند هنرمندانی نظیر معین که علاوه بر صدای دلنشین،با وفاداری به فرهنگ ایرانی، محبوبیت زیادی پیدا کرد، یا سیاوش قمیشی که با وجود ملودی های جدیدش ، تم موسیقی ایرانی را در میان اکثر آنها می توان پیدا کرد، ضمن اینکه شعرهای ساده و بی پیرایه اش دارای معانی زیبا و خاطره انگیز بودند. اما از اواسط دهه هفتاد بود که با ظهور نسل جدید خوانندگان ایرانی که به دلیل رشد در جامعه ای که به هیچ وجه با ایران شباهت نداشت ، نشانی از فرهنگ و هنر ایرانی نمی شناختند و از ایرانی بودن تنها نام ایرانی و زبان فارسی را به همراه داشتند ، موسیقی مردمی ما به قهقرا رفت. هر روز یک خواننده جدید با قیافه جدید و صدایی که در بهترین حالت ، قابل تحمل بود ، به بازار آمدند و آلبوم هایی با اشعار سبک و بی معنا و ملودی های تکراری و غیر ایرانی ارائه کردند که پس از چند ماه از انتشار آنها، همگی فراموش شده و به بایگانی فرستاده می شوند. در این میان، نقش شبکه های فارسی زبان ماهواره ای که تعدادشان روز به روز زیادتر می شود و اکثر برنامه آنها نیز به پخش کلیپ می گذرد نیز بی تاثیر نمی باشد. هر خواننده جهت آنکه در بورس باقی بماند مجبور بود در این شبکه ها کلیپی برای پخش داشته باشد و متاسفانه اکثر کلیپ ها نیز به مانند موسیقی شان نا امید کننده است، به گونه ای که با حضور زنان سکسی و رقص های عجیب و غریب یا انسان را تحریک می کند و یا حال آدم را به هم میزند. گویی اگر صدای تلویزیون را قطع کنی و به تماشای این کلیپ ها بنشینی، به هیچ وجه نمی توانی متوجه بشوی که اینها ایرانی هستند! بله ، تنها زبان آنها فارسی است، اما پیام شعر، ملودی، نوع خواندن، کلیپ و... کاملا غیر ایرانیست!! در این میان برخی خوانندگان پا را فراتر نهاده و به طرز افراطی از خواننده های امریکایی تقلید می کنند، نظیر سپیده که هم از نظر ظاهری و هم از نظر موسیقی و حتی در طرح پوسترهایش کاملا مشابه شکیرا عمل می کند .
در این میان بایستی قدر معدود هنرمندان نسل جدید که هنوز ایرانی می خوانند را دانست، افرادی نظیر امید یا خانم شکیلا را عرض می کنم، و جالب اینکه به شدت هم میان هر دو جامعه ایرانی داخل وطن و خارج از وطن شده اند. اما افسوس که این دوستان در اقلیت هستند و ...
در این میان جوانان غیور این مرز و بوم نیز دست به مقابله به مثل زده اند و آثار گرانبهایشان(!!) را در کانال های ایران موزیک و مهاجر می توانید تماشا کنید. تنها تفاوت این آثار با مشابه لس آنجلسی در کلیپ هایشان است، چرا که دختران مجبورند روسری سرشان کنند(البته بود و نبودش چندان توفیری ندارد!!) و زیاد هم حرکات موزون نشان نمی دهند! خوانندگان خوش صدا و مستعد ما نیز همچون محمد اصفهانی و علیرضا عصار و زنده یاد ناصر عبداللهی نیز چون کم کار بوده و اهل کلیپ سازی و تبلیغات و ... نیستند، در اقلیت گرفته اند. و یا در نهایت به علت بی مهری ها و محدودسازی های متولیان موسیقی این مملکت ٬ افرادی نظیر شادمهر عقیلی را با آن پتانسیل عالی در موسیقی فراری می دهند تا در آن سوی آب ها به ساخت آثار کم ارزش رو بیاورند. ( واقعا آیا جایگاه شادمهر اینجاییست که اکنون قرار دارد؟؟؟)
من به هیچ وجه نمی گویم نباید چنین آثاری ساخته شود، اما هشدار من اینست که اینگونه آثار نباید غالب موسیقی ما را به خود اختصاص دهد. چرا داریوش و ستار و ابی و حبیب و عارف و زنده یادان ویگن و مازیار و فرهاد٬ با وجود این همه خواننده نماهای پر زرق و برق هنوز محبوبند؟ چون سی سال پیش آهنگ هایی خوانده اند که هنوز هم بوی تازگی می دهد، حرف هایشان شنیدنی است، بوی هنر می دهد، و مشخص است برای تک تک آثارشان زحمت فراوان کشیده شده است. اما آیا آثار هنرمندان امروز ما هم اینگونه است؟؟؟ شما هنوز هم آلبوم های قدیمی آنها را می توانید گوش بدهید ؟؟؟ اصلا نام آهنگ های قدیمی آنان را هم یادتان می آید؟!
افسوس که در میان ما نیستی. اما حضور سبزت را در میان تک تک موسیقی هایت احساس می کنم. ترکیب روح درد کشیده و انگشتان هنرمندت ، آنچنان آثاری را به جا گذاشته است که هرگز نمی توان ردپای انسان بزرگواری همچون تو را در آنها نادیده گرفت. به خصوص آنکه از نظر شخصیتی نیز با تو احساس هم ذات پنداری می کنم.

اما درمیان آثار زنده یاد بابک بیات ، دو قطعه است که برای شخص من جاودانه است. یکی بن بست با صدای داریوش ، که چه عجیب این شعر کوتاه به همراه ملودی پر احساسش و اندوه صدای داریوش، با آدمی ارتباط برقرار می کند.
میون این همه کوچه که به هم پیوسته
کوچه قدیمی ما کوچه بن بسته
صدای رود بزرگ همیشه تو گوش ماست
اون صدا لالایی خواب خوب بچه هاست
کوچه اما هر چی هست کوچه خاطره هاست
اگه تشنس اگه خشک مال ماست کوچه ماست
...
توی این کوچه به دنیا اومدیم
توی این کوچه داریم پا میگیریم
یه روزم مثل پدربزرگ باید
تو همین کوچه بن بست بمیریم
اما ما عاشق رودیم مگه نه؟
نمیتونیم پشت دیوار بمونیم
ما یه عمر تشنه بودیم مگه نه؟
و دیگری مرثیه با صدای ستار، که شعرش بی پروا مرا به یاد مرگ می اندازد ، ملودی اش مرا به وادی سکوت و تنهایی می برد، و با صدای صاف ستار، عمق این احساس را در ژرفای وجودم لمس می کنم. و اکنون که دیگر در میان ما نیست ، گویی این اثر بازگو کننده مرثیه ای برای رفتنش می باشد...
غربت عمیق اندوه منو
چاه خشک تو بیابون نداره
سردی و تاریکی زندگیمو
هیچ شبی تو هیچ زمستون نداره
مثل شعر مرثیه از شب و گریه پرم
برای تموم شدن لحظه ها رو می شمرم
کی ستاره منو از آسمون
پشت این پرده خاموشی کشید
گلدون شیشه ای مو کی زد به سنگ
کی منو بخود فراموشی کشید
کاش میشد واسه خودم گریه کنم
اینقدر گریه که دل پاک بشم
سبک و پاکیزه مثل خود اشک
زیر خاک گریه هام خاک بشم
مثل شعر مرثیه از شب و گریه پرم
برای تموم شدن لحظه ها رو می شمرم
چشمای ساکت تو رنگ شبه
شبی که سرد و فردا نداره
شبی که باید بمیره زیر نور
مثل اون مرگی که اما نداره
کاش یکی حرف منو باور میکرد
کاش یکی می فهمید اندوه منو
کاش یکی تو بُهت تنهایی من
باورش می شد غم شکستنو
مثل شعر مرثیه از شب و گریه پرم
برای تموم شدن لحظه ها رو می شمرم
دوران ریاست جمهوری خاتمی را یادتان می آید؟ او 8 سال در این مسند ماند و چه کارها کرد و چه کارها که باید میکرد و نکرد. مردم با چه امیدی او را انتخاب کردند و سپس اکثر آنان از وی و دوران اصلاحات ناامید شدند. این ناامیدی در میان دانشجویان نمود بیشتری پیدا کرد، به گونه ای که وی در آخرین سال ریاست جمهوری و در جمع دانشجویان دانشگاه تهران، مورد اعتراض دانشجویان قرار گرفت و هو شد. اما جنس این هو شدن با هو شدن احمدی نژاد آن هم تنها پس از یک سال از دوران صدارتش خیلی فرق میکند! باور ندارید ، مطالعه بفرمایید :
احمدی نژاد می خواهد رییس جمهور شود
چرخ روزگار چرخید و در شرایطی که به دلیل انتخابات زیادی آزاد ریاست جمهوری (رد صلاحیت های گسترده شورای نگهبان را که یادتان هست؟!) عملا اصلاح طلبان نتوانستند مهره های اصلی خود را وارد گود انتخابات کنند و لذا دکتر معین را بدین منظور معرفی کردند که به زعم من از همان ابتدا هم شکستش محرز بود. چرا که وی به دلیل استعفایش از وزارت علوم خود را چهره محکم و مقاومی نشان نداده بود، ثانیا شعارهای احساسی انتخاباتی اصلاح طلبان نظیر آزادی(!!) ، صدا و سیمای بدون سانسور( رئیس صدا و سیما را رهبر تعیین می کند، آنوقت آنها چگونه می خواهند صدا و سیما را اصلاح کنند؟!) و .... عملا شکست ایشان را آماده کرده بود. اما در میان چهره های اصولگرایان، همه رقابت را میان هاشمی رفسنجانی و قالیباف می دانستند و بقیه شان به اصطلاح نخودی بودند! هر دو با تبلیغات بسیار وسیع و گسترده کار را آغاز کردند. تیم انتخاباتی هاشمی جشن های مردمی به همراه پخش شیرینی و موسیقی در میدان های مهم شهرها برپا می کرد. گروهی از جوانان هم برایش کارناوال تبلیغاتی راه انداختند. پوسترهای قالیباف هم در هر ناکجا آبادی خودنمایی میکرد! اما همه چیز چند روز قبل از انتخابات عوض شد، اعضای ستاد تبلیغاتی قالیباف به ناگاه رو به احمدی نژاد آوردند و به قول معروف پشت قالیباف را خالی کردند. این اولین نامردی واقعی انتخابات بود که از سوی تیم احمدی نژاد اعمال شد...
در مورد دور دوم هم کمتر سخن بگوییم بهتر است. دومین نامردی و حرکت ناجوانمردانه تیم احمدی نژاد با پخش شبنامه ها و سی دی های مثلا افشاگرانه بر علیه رفسنجانی آغاز شد و این جانوران نشان دادند در راه پیروزی ، اگر لازم باشد بر خودی ها و قدیمی های انقلاب هم رحم نمی کنند و برای این منظور نیز از روش " آبرو ریزی" استفاده می کنند. بر علیه همسر و فرزندان هاشمی شدیدترین تاخت و تازها را انجام دادند. گویی از مسلمانی فقط ریش و پشم را به ارث برده بودند و اصول اولیه اخلاقی اسلام را نظیر " مسلمانان برادر یکدیگرند" و "حفظ آبروی برادر مسلمان واجب است" به مذاقشان خوش نمی آمد یا توان درک این تعالیم شیرین اسلام را نداشتند.
آری ، در روزی که اکثر رای دهندگان برای آنکه هاشمی انتخاب نشود به احمدی نژاد رای دادند ، و هر که در آن روز رای نداد اگر قرار بود رای بدهد قطعا هاشمی را برمیگزید، تحفه گرمسار رییس جمهور شد. اما آراء دور دوم ریاست جمهوری به هیچ وجه نشان از تمایل مردم به وی ندارد. چرا که دور دوم داستان شاهزاده و گدا بود. پس احتمالا با من هم عقیده اید که میزان محبوبیت واقعی احمدی نژاد را همان آراء دور اول نشان می دهد ، یعنی با احتساب نامردی هایی که بر قالیباف و کروبی اعمال شد( داستان خواب کروبی در هنگام شمارش آرا که یادتان هست؟!!)، جناب احمدی نژاد ارفاقا با پشتوانه حدود 20% آرای ملت، انتخاب شده است.
احمدی نژاد رئیس جمهور می شود
سیاهی های اخلاقی این دوران سر به فلک می کشد. عوام فریبی را با هاله نور در سازمان ملل آغاز کرد. آبروریزی دیگران را با زیر سوال بردن اقدامات روسای جمهور پیشین پیگیری کرد. هر که گفت بالای چشم احمدی نژاد ابروست، او را مغرض خواندند. ریس دانشگاه تهران را یک آخوند انتصاب کردند و با اینکار به شعور دانشجو و استاد توهین کردند. با افسانه خواندن هولوکاست، به مقدسات یهودیان توهین کرد(کاری ندارم که یهودیان هولوکاست را بزرگنمایی کرده اند. اما انکار آن خیلی قبیحانه بود. اگر مثلا 60 سال دیگر یهودیان بگویند بمباران شیمیایی حلبچه و سردشت افسانه بوده ، چه حالی به ملت ایران دست می دهد؟؟؟؟). در هر سخنرانی قول افشاگری نام مفسدین اقتصادی مملکت می داد و این موضوع تبدیل به یکی از شیرین ترین لطایف اس ام اسی شد( احمدی نژاد سرانجام اسامی مفسدین اقتصادی را اعلام کرد : کلانی، اسدی، فرج!!)، با خدم و حشم فراوان و اسراف میلیاردی از بیت المال به سفرهای استانی و تصویب مصوبات 6دقیقه ای و کم خاصیت پرداخت، از ملت به عنوان موش های آزمایشگاهی جهت طرح های عجیب خود (نظیر تغییر آزمایشی ساعت کار بانک ها) استفاده نمود ، و...
اما درحالی که تنها یک سال از حکومتش سپری می شد، در یکی دیگر از صحنه سازی ها و شو های تبلیغاتی اش به سراغ دانشگاه پلی تکنیک رفت. قصد داشت خود را محبوب دانشجویان نشان دهد و از آنجا که اعتماد به نفس بسیار بالایی هم دارد، برای این کار سیاسی ترین دانشگاه را انتخاب کرد. از بامداد آن روز اتوبوس ها بسیجیان فدایت شوم را از اقصی نقاط شهر به داخل دانشگاه آوردند و آنها را در جلوی سالن محل سخنرانی تحفه نشاندند. همه چیز آماده به نظر می رسید. احمدی نژاد خندان وارد شد و آماده استقبال گرم بود! اما آفرین به تمام دانشجویان شجاع و رشید دانشگاه پلی تکنیک که حسابی از خجالت وی و آن اکثریت بسیجی های دانشجو نما در آمدند و به اقسام مختلف ، نفرت خود را از تحفه نشان دادند. لنگه کفش به سوی سن پرت کردند، نارنجک و ترقه زدند، عکس هایش را آتش زدند ، و بر علیه وی شعار دادند و او را حسابی هو کردند. موقع خروجش نیز تا توان داشتند او را شرمنده کردند!

عده ای گفتند این طرز برخورد دانشجویان درست نبود و با اینکار احمدی نژاد بیشتر مشهور می شود، اما به نظر من اینگونه نیست. اگر احمدی نژاد یک انسان متشخص و محترم بود آری ، حق با ایشان بود . اما "با هر کس باید آنگونه برخورد کرد که شایسته اش است". با یک روشنفکر باید بنشینی و بحث منطقی داشته باشی. با یک عارف باید عارفانه و درویشی برخورد کنی.اما مثلا با یک لات بی سر و پا نمی توانی مباحثه محترمانه داشته باشی ، چون این زبان را نمی فهمد! در گوش یک متعصب افراطی هرچه منطق بخوانی ، نمی شنود. با گروهی که به جای مبارزه، نامردی و ناجوانمردی را انتخاب می کند، چگونه می خواهید رقابت سالمی داشته باشید؟!
...آری ، با دار و دسته ای که اهل دروغ و فریب و ریاست، مخالفانش را مسخره می کند ، رقیبانش را ترور شخصیتی می کند، منتقدانش را برچسب غرض ورزی می زند، احترام بزرگان را حفظ نمی کند ، برای پیروزی در مبارزه از کثیف ترین حربه ها مثل ریختن آبروی خانوادگی استفاده می کند، چگونه انتظار دارید محترمانه و متین برخورد کرد؟! باید با زبان خودش با وی حرف زد : زبان توهین و تخریب.
بسیار خب، این هم یک آنتراکت در مطالب شاکیانه این حقیر!
دوستان بسیار عزیزم با نام مستعار وصله ناجور و عموی معتدل، من را دعوت به یک بازی یا بهتر است بگوییم طرح "یلدا تا نوروز" نموده اند. ضمن سپاس از ایشان، اول در مورد خود طرح توضیح بدهم که هرکس باید 5 خصوصیت خود را که احساس می کند دیگران از آن بی اطلاع هستند بیان نموده و 5 نفر دیگر از دوستان خود را نیز به این طرح دعوت نماید.
...خب، کمی فکر کنم ببینم کدام خصایص مرا شما نمی دانید ؟؟؟؟
1- از شلوغی متنفرم.از آن احساس خوبی ندارم. برای همین است که تاکنون حتی با وجود دعوت ها و موقعیت ها و اصرار های مکرر، حتی وارد یک جشن تولد اساسی یا گودبای پارتی یا جشن فارغ التحصیلی و یا اردوها و سفرهای تفریحی دانشجویی نشده ام. چون خودم ذاتا انسان آرامی هستم، برای همین هم بیشتر علاقه مندم در کنار یک یا دو یا حداکثر جمع خودمانی 4-5 نفره باشم. البته می گویند خصلت خوبی نیست ، اما من که خیلی برایش احترام قائلم و تاکنون هم لطمه ای از آن نخورده ام. ترجیح می دهم به جای سفر با یک اکیپ یا تور تفریحی، با یک دوست یا خانواده نزدیک به مسافرت بروم. به جای شرکت در جشن تولد شلوغ، با یک همدم به پارک رفته و چند ساعتی قدم بزنیم و بستنی بخوریم و درددل و گپ و گفتمان داشته باشیم. به جای برنامه های دسته جمعی، همان برنامه ها را با یک جمع خودمانی و نزدیک و البته آرام داشته باشم. برای همین است که عاشق پیاده روی هستم. می دانی چرا؟ چون در پیاده روی ، از کنار بقیه می گذرم، بدون اینکه آنها وارد حریم من بشوند و یا من مجبور باشم وارد حریم آنها بشوم.
تبصره1 : حریم ؟ حریم از نظر من یعنی مرز شخصی، یعنی آن هاله نامرئی اطراف انسان، که هرکس دوست دارد درون آن تنها خودش باشد( با اون هاله ای که احمدی نژاد در سازمان ملل دور خودش دیده اشتباه نشود!!). برد و شعاع این حریم در افراد مختلف، متفاوت است. اما حریم هرکس بزرگتر باشد آن فرد منزوی تر، حساس تر ، آرام تر و عموما خجالتی و کم حرف و کمرو تر است. خب همانطور که متوجه شدید ، حریم من شعاع بزرگی دارد ، لذا سخت وارد محافل و اجتماعات شلوغ میشوم ، چرا که با حضور در این اجتماعات، حریم من در معرض خطر قرار می گیرد. آخر میدانی ، من برای حریم خودم خیلی احترام قائلم.
تبصره2 : گفتم دوست، بدم نمی آید تعریف شخص خودم را از دوست افشا کنم. خب به نظر من که برخلاف طبیعت آرام و ساکتم، تاکنون صدها دوست و رفیق و آشنا را داشته ام ، از ملحد تا مومن افراطی، شر تا آرام، حراف و ساکت، پررو و خجالتی، سیاسی و غیر سیاسی ، پولدار و فقیر، خوش اخلاق و بداخلاق، راستگو و خالی بند، شوخ و جدی،... به این نتیجه رسیدم به هرکه بیشتر اجازه نزدیک شدن به حریم خودم را بدهم، آن فرد را بیشتر دوست دارم.بالعکس هرگاه احساس کردم فردی بیشتر مرا به حریم خود راه می دهد، آن فرد با من صمیمی تر و راحت تر است.تاکنون تنها با 6 نفر توانسته ام این نزدیکی دو طرفه را ایجاد کنم، اما اگر اسامی آنها را می خواهید ، باید بگویم که شرمنده ام!!( میدونم الان اگر عموی معتدل این متن را بخواند ، از اینکه در وبلاگم هم مطلبی را تا نیمه راه بیان کرده و بعد آنرا رها کردم چقدر از دست من عصبانی میشود!! اما نگران نباش ، شما قطعا در این فهرست جای داری و البته جایگاه ویژه ای نیز داری)
2- عاشق دریا هستم. دوست دارم هربار که به شمال می روم، چند ساعتی را تنها در کنار ساحل یا در قهوه خانه های لب ساحل بشینم و دریا را تماشا کنم. عظمت و آرامش عجیبی دارد. در احادیث هم آمده است که " نگاه کردن به سه چیز عبادت است : قرآن ، سیمای پدر و مادر ، و دریا."
3- از دختر بازی متنفرم! (خیلی رک گفتما ، از من بعید بود!!) در همان معدود دفعاتی که بنابه اقتضای درس یا مشاوره های درسی و کاری، با دختران همسخن شدم نیز به آنها به چشم یک انسان نگاه کردم نه ابزار تفریح و تخلیه روانی و ارضاء نیاز جنسی. چرا که در دوستی های امروزی با جنس مخالف ، جز رد و بدل شدن حرف های عشقولانه و سخنان کم ارزش و وقت پر کن و ضرر و زیان های شدید مالی (!) ، هیچ خاصیت دیگری وجود ندارد. برای همین است که خیلی علاقه دارم با دختری ازدواج کنم که آشنایی قبلی با من داشته باشد تا نیازی نباشد مدتی را صرف شناخت و کسب اطمینان کنیم.نیک می دانم آدمی هستم که اگر عاشق بشوم واقعا عاشق می شوم، این موضوع را هرکه همسر آینده من شود به خوبی متوجه خواهد شد.اینست که این احساس پاک را با دختر بازی و دوستی های اینچنینی خراب نمی کنم.
4- از انجام کارهای آشپزخانه متنفرم! از ظرف شستن و غذا درست کردن و پذیرایی از میهمانان بدم می آید. نه اینکه آدم تنبلی باشم، اما با کارهای آشپزخانه ای مخالفم. امیدوارم همسر آینده من این خصلت مرا نیز درک کند!!
5- اینهمه از همسر آینده ام خواستم مرا درک کند، بگذارید این مورد را جهت حسن ختام ابراز کنم : عاشق خرید منزل هستم. عاشق این هستم که در ساعات خلوت، با این چرخ دستی ها بروم در فروشگاه های شهروند و جلوی تک تک غرفه ها بایستم و مشخصات تک تک مارک ها و محصولات را بخوانم و بهترینش را انتخاب کنم . در آخر هم با یک چرخ دستی پر به استقبال صندوق بروم!!
این آخرین نمونه اش.....که صدای دوست و دشمن و بالا و پایین را درآورده :
به گزارش خبرنگار «بازتاب»، اسفنديار رحيم مشايي كه از زمان تصديگري سازمان فرهنگي ـ هنري شهرداري تهران، ابهامات زيادي راجع به سوابق امنيتي و مالي او مطرح بود و گروهي از مشاوران جوان شهردار سابق تهران طي گزارشي مستند به دكتر احمدينژاد، خواستار بركناري او بودند، پس از روي كار آمدن دولت نهم به سمت معاونت رئيسجمهور و رئيس سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري منصوب شد.
هرچند برخي تخلفات مشهور در پرونده رحيم مشايي كه داراي سوابق امنيتي نيز ميباشد، ابهامات قانوني را نيز درباره انتصاب وي ايجاد كرده است.
با اين حال، مشايي، يكي از مديران ارشد عبدالله جاسبي، رئيس دانشگاه آزاد كه سرحلقه ارتباطات و نفوذ جاسبي در دستگاه قضائي به شمار ميرفت، به عنوان معاون سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري منصوب كرد كه اين اقدام نيز همچنان با سكوت دستوري مدعيان ارزشگرايي كه اتفاقا بيشترين حملهها را نيز به جاسبي داشتهاند، روبهرو شد.
مشايي در گام بعدي طي مصاحبهاي جنجالي با يك خبرنگار ترك، اظهارات ساختارشكني در زمينه حجاب انجام داد. هرچند در آن مقطع، رئيس سازمان ميراث فرهنگي، اين اظهارات را كذب محض خواند، امروز روزنامه «كيهان» از تأييد اين اظهارات توسط وزارت خارجه خبر داد.
اسفنديار رحيم مشايي، مشاور رئيس جمهور و رئيس سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري در مصاحبه با روزنامه تركيهاي «صباح»، استفاده از حجاب در ايران به وسيله زنان را آزاد دانسته بود و در مصاحبه با خانم «اليف وكورپا» خبرنگار اين روزنامه، هنگامي كه وي در دفتر مشاور رئيسجمهور از وي پرسيد، «ميتوانم روسري خود را بردارم»، گفت: «بلي، اينجا، ايران آزاد است». وي افزود: «در ايران استفاده از حجاب بدون اجبار است و هيچ فشاري از طرف حكومت در استفاده از حجاب اعمال نميشود، اين يك انتخاب كاملاً شخصي است، اگر شما در ايران از روسري و حجاب استفاده نكنيد، هيچ مقام دولتي به شما تذكر نخواهد داد، البته اين بر خلاف عرف ماست ولي تاكيد ميكنم كه نميتوانند بگويند كه حجاب اجباري است».
خبرنگار از وي ميپرسد: «ايرانيهايي كه به قصد تفريح به تركيه ميآيند، يعني توريستهاي ايراني در تركيه مشروبات الكلي استفاده ميكنند و حجابي هم ندارند و خانمها با مايو به آب ميروند، اين شما را ناراحت نميكنند؟» و بعد پاسخ مشايي را به اين شرح مينويسد: «جواب قاطع ايشان با خنده زياد «نه» بود و اينكه اين مسائل شخصيشان است و اگر دوست دارند ميتوانند هم مشروبات الكلي استفاده كنند و هم بيحجاب باشند و هم با مايو بگردند!»
شايان ذكر است اين مصاحبه در دفتر اسفنديار رحيم مشايي، مشاور رئيسجمهور در تهران انجام شده است.
وي همچنين در همايشي از پايان عرصه اسلامگرايي سخن راند و گفت: دوره اسلامگرايي هم به پايان رسيده است. يك انقلاب كرديم در سال 57 كه انقلاب اسلامي را صادر كنيم. نيست؟ اما من اينجا عرض ميكنم، دوره اسلامگرايي هم به پايان رسيده است؛ معنايش اين نيست كه اسلامگرايي وجود ندارد يا رو به نضج نيست، نه! دورهاش تمام شده وگرنه الان دوره اسبسواري تمام شده، ولي خوب اسب هم هست و سوارياش هم هست. دارد دوره ماشينسواري هم تمام ميشود، ولي ماشين هم هست، سوارش هم هست. اشتباه برداشت نشود! معنايش اين است كه روند توسعه در دنيا دارد به اين سمت ميرود، «ان الدين عند الله الاسلام»؛ در اين هيچ ترديدي نيست، اما روند تحولات اين نيست كه بشريت مسلمان شود تا به حقانيت برسد. اين دوره رو به پايان است. تمام نشده، رو به پايان است. بشر سرعتش بالا رفته، فهمش تيز شده و به يك حقايقي ميرسد كه آن را لازم نيست ديگر از دوره پوسته اسلام طي كند.

************
خدای من ٬ چه کسانی هنوز به احمدی نژاد و اطرافیانش و کارهایش ایمان و اعتقاد دارند؟ چه کسانی هنوز در خواب خرگوشی اند ؟ چه کسانی هنوز نمی خواهند ببینند این گروه ظرف یک سال و اندی چه صدماتی به مملکت ما زده است؟
قصه امروز من ، قصه ایست تکراری. شاید شما هم نمونه اش را دیده باشید. قصه امروز من، نه در افسانه ها و داستان ها ، بلکه واقعیست. قصه امروز من، قصه بی توجهیست. قصه حکومتی که مردمانش را فراموش کرده و بدنبال سودجویی و ماجراجویی است.بگذارید اصل این قصه را که برای یکی از اقوام نزدیک من اتفاق افتاده ، برایتان عینا نقل کنم :
یکی بود ، یکی نبود. غیر از خدا ، انسان های باخدا و بیخدایی میزیستند در این کره خاکی. از قضا در گوشه ای از این کره خاکی٬ آن دسته انسانهای بیخدا بودند که بر دیگران حکومت می کردند و خون آنها را در شیشه می کردند. اما یکی از آن انسان های بیگناه، نامش بود نبی الله، و چه نام با مسمایی داشت. انسانی بود فرهیخته ، علم آموخته ،باتقوا و خداشناس ، هنرمند و هنرشناس، اهل قلم ، بافرهنگ و با شخصیت، افتاده و فروتن. همه به او به دیده احترام می نگریستند. تمام اهل محل به اوافتخار میکردند. زندگیش الگوی جوانان بود و آرامشش تسکین دهنده اطرافیان. فرزندانی تربیت کرده بود همچون خودش باشخصیت و باسواد. زندگی شرافتمندانه ای فراهم کرده بود و بابت آن خدایش را شاکر. طرفدار سفت و سخت مصدق بود، چرا که تلاش های او را جهت ملی کردن صنعت نفت ایران دیده بود و اورا یک میهن پرست می دانست. آن نقاشی بزرگ مصدق را در راهپیمایی های آن دوران، او کشیده بود. خط و نقاشی اش عالی بود.
سهم من از بوسه باد ، چی بگم ای داد و بیداد.....
...نسیم زندگی چه آرام و بیصدا او را فرسوده می کرد. رفته رفته سنش بالاتر می رفت و خطوط پیشانی و اطراف چشمش پررنگ تر می شد، اما دلش هنوز جوان بود و خدایی. بازنشسته شده بود و کنج منزل نشسته بود. اهل عبادت و ورزش و مطالعه و باغبانی بود و هرگز آنها را ترک نمی کرد. تا اینکه یکروز حالش بد شد، نه اینکه فکر کنی سرماخوردگی یا بیماری گذرایی گرفته بود، نه. سکته کرده بود.به پارکینسون و آلزایمر هم مبتلا شد. آن دست توانایی که آن نقاشی ها و دست خط ها را می نوشت، همان دستان بخشنده و مهربانش، لرزش گرفته بود. آلزایمر گرفته بود و حافظه کوتاه مدتش آسیب دیده بود. عجب روزگار نامردیست. می بینی اورا چگونه شکست؟ آری ، از آن زمان تاکنون چند سالی می گذرد و وی هرسال نحیف تر و شکسته تر می شود. تا اینکه این تحفه گرمسار رئیس جمهور شد و مشتی انسان عقده ای و بی لیاقت و دگماتیست را بر سر کار آورد. یکی از این افراد، وزیر بهداشت بود. همان که واردات دارو را بشدت محدود و به زعم خود تحت کنترل درآورده، و به بهانه اینکه مملکت ما در داروسازی پیشرفت کرده، از ورود داروهای خارجی که مشابه داخلی دارند جلوگیری به عمل آورده، اما هرگز به آن عقل ناقصش نرسیده آیا داروهای وطنی استاندارد و کیفیت و اثرگذاری مناسب و کافی را دارند یا خیر؟!! نتیجه اش را می خواهید ؟ در نبی الله ببینید. از زمانی که داروهای وطنی مصرف می کند، ظرف چند روز آنچنان بیماری اش پیشرفت کرده که باورکردنی نیست. انگار اصلا دارو مصرف نمی کند! لرزش دست شدید، از دست دادن هوش و حواس ، لاغر و نحیف ، و بدون هیچکونه تحرک. کنج منزل افتاده و اکثر وقتش را در خواب است. خودش هم نیک می داند چه اتفاقی برایش افتاده ، اما کاری نمی تواند بکند. وقتی در خلوت خود ، به یاد آن نبی الله می افتد که همه او را بی نهایت دوست داشتند و نهایت احترام را می گذاشتند و مشکلاتشان را با وی در میان می گذاشتند، و آن دوران را با امروزش مقایسه می کند، فقط خدایش می داند چه حالی به وی دست می دهد. چند روزیست که غذا هم نمی خورد. احساس می کنم به نشانه اعتراض ، دست به اعتصاب غذا زده است. اما افسوس که وزیر بهداشت و دیگر افراد حاکم بر این مملکت، بی شعورتر از این حرف ها هستند.
حکام ما بیشتر به فکر سیدحسن و مقتدی صدر و بشار اسد می باشند تا ملت ایران. نگران تامین سلاح حزب الله و گروهک های تروریستی هستند، اما نگران تامین داروی مردم ایران، خیر. دلشان به حال ملت لبنان می سوزد، اما دلشان به حال بازماندگان زلزله بم که پس از سه سال هنوز خیلی هاشان در چادر زندگی می کنند ،خیر. می گویند انرژی هسته ای حق مسلم ماست ، اما به آن عقل های ناقصشان نمی رسد که تامین بهداشت و شغل و آرامش و رفاه ، حق مسلم ماست. به آمریکا می گویند ظالم و مستکبر، اما نیم نگاهی به خودشان نمی اندازند. می گویند غرب دیگر کشورها را استعمار می کند، اما نمی بینند خودشان دارند ملت خودشان را استعمار می کنند! و سرانجام ، آنها که خود را مسلمان می دانند و به نام دین، کثیف ترین جفاها را در حق مردم روا می کنند، چگونه می خواهند در روز قیامت پاسخگوی اعمال خود باشند؟!
آری ، آه نبی الله و نبی الله ها روزی دامنتان را خواهد گرفت ، و خداوند نیک می داند چه مجازاتی برایتان در نظر گیرد.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
...ان الذین یضلون عن سبیل الله لهم عذاب شدید بما نسوا یوم الحساب<سوره ص ، آیه 26>
... همانا آنان که از راه خدا گمراه شوند ، به عذابی سخت معذب خواهند شد، چراکه روز حساب (قیامت) را فراموش کرده اند.
دو سه روزی می شود چندان حوصله ندارم. ذهنم پریشان است و آشفته. افکارم متمرکز اخبار و اتفاقاتی است که در این چند روز دیده ام و شنیده ام.
اما بزرگترینش همان سالروز زلزله بم است. زلزله بم سه سال پیش بود که تنها به مدت ۱۲ ثانیه بم را لرزاند، اما هنوز دل مرا می لرزاند. سردم می شود. اما هرچه بپوشم هم گرم نمیشوم. وقتی می بینم بعد از سه سال هنوز تعداد قابل توجهی از آنها در آن سرمای کویر باید در چادر روزگار سپری کنند، اعماق وجود من هم مثل دستان آنها سرد می شود.دلم گرفته .من که خود داغ از دست دادن عزیز را تجربه کرده ام، نیک می دانم از دست دادن چند هزار عزیز برای بازماندگان چقدر تلخ و سنگین است....
دلم گرفته است. زیاد حوصله ندارم. می روم کمی استراحت کنم . می خواهم ستار گوش دهم.دو سه روزی می شود چندان حوصله ندارم...
بوی موهات زیر بارون
بوی گندمزار نمناک
بوی سبزه زار خیس
بوی خیس تن خاک
جاده های مهربونی
رگهای آبی دستات
غم بارون غروب
ته چشمات تو صدات
قلب تو شهر گل یاس
دست تو بازار خوبی
اشک تو بارون روی
مرمر دیوار خوبی
ای گِل آلوده گُل من
ای تن آلوده دل پاک
دل تو قبله این دل
تن تو ارزونی خاک
تن تو ارزونی خاک
بوی موهات زیر بارون
بوی گندمزار نمناک
بوی شوره زار خیس
بوی خیس تن خاک
یاد بارون و تن تو
یاد بارون و تن خاک
بوی گُل تو شوره زار
بوی خیس تن خاک
همیشه صدای بارون
صدای پای تو بوده
هم دم تنهاییام
قصه های تو بوده
وقتی که بارون می باره
تو رو یاد من می یاره
یاد گلبرگای خیس
روی خاک شوره زاره
ای گل آلوده گل من
ای تن آلوده دل پاک
دل تو قبله این دل
تن تو ارزونی خاک
تن تو ارزونی خاک.........


شب جمعه بود. اکثر کودکان شهر خوشحال بودند. بعضی ها دست در دستان پدر و مادرشان به بازار شهر رفته و مشغول خرید بودند. بعضی ها در کوچه های باریک محله شان