این هفته چند اتفاق فرخنده افتاد که مرا از روزمرگی اندکی رها کرد. اولین آن، چاپ یکی دیگر از مقالاتم در یکی از نشریات تخصصی کشور بود. زمانی که احساس کردم نامم در جایی به ثبت رسیده ، احساس مفید فایده بودن به من دست می دهد.به نوعی عطر و بوی جاودانگی را استنشاق می کنم!! اتفاق دوم این بود که بالاخره وقتی برای چشم پزشکی خالی کردم و با معاینه چشمانم توسط یک طبیب حاذق، متوجه شدم چشمانم هیچ مشکلی ندارند و قرمزی ها و حساسیت هایی که بعضا پدیدار می شود، به خاطر تغییر فصل و فرا رسیدن بهاران است.
سومین اتفاق بازگشت عموی معتدل عزیز از دوران آموزشی خدمت مقدس(!) سربازی است، آن هم به صورت کاملا صحیح و سلامت، که مرا بینهایت خرسند نمود.
چهارمین اتفاق این بود که در محیط کارم احساس کردم پیشرفت قابل تاملی داشته ام و نسبت به هفته های اخیر به مراتب روان تر و مسلط تر فعالیت می کنم.
...اکنون آموخته ام نباید در نسیم خرسندی و خوشحالی که در این هفته به سویم وزیدن نمود و مرا خرامان کرد، سرمست بمانم. چرا که این روزها نیز می گذرند و روزهای جدیدی با اتفاقاتی غیرقابل پیش بینی در انتظارمند.
{ ...باز هم ادامه دارد!}
چند روزی می گذرد. چند روز دیگر آمده اند. مطمئنم خواهند رفت! چند روز بعدی چگونه اند؟ خوبند یا بد؟ باحالند یا ضدحال؟! خوش می گذرد یا بد؟! مهم نیست، مهم اینست که آنان نیز خواهند گذشت!
هرروز صبح زود به پا می خیزم. صبح ها سخت از خواب بلند می شوم، اما کم کم عادت کرده ام. نه اینکه فکر کنی راحت بلند میشوم، نه! به سخت بلند شدن از خوب عادت کرده ام...
هرروز با خودروی شخصی ام به راه می افتم .اگر آن روز فرد باشد، خودرویم را نمی توانم وارد محدوده اضطرار آلودگی هوا کنم،چون در این مملکت حتی نمی توانی از خودرویت هم آزادانه استفاده کنی! لذا در ایستگاه مترو میرداماد پارکش می کنم و با مترو به محل کارم می روم.
من اصولا عاشق نظم اجتماعی ام. برای همین با مترو خیلی حال می کنم، چون منظم است. وقتی می بینم ملت شریف و متمدن و مسلمان و مومن و فرهیخته و میهمان نواز و خونگرم ، اما بی نظم و بدون فرهنگ و کم طاقت و زود باور و سر به زیر و بی خیال ایران را مجبور می کند منظم و متمدن و با فرهنگ باشند، خیلی خوشحال می شوم!! ملتی که برایش فرقی نمی کند احمدی نژاد رئیس مملکت باشد یا خاتمی یا بنی صدر یا هویدا یا مصدق یا فتحعلی شاه قجر، هر کس باشد، چه خوب باشد یا بد، دروغگو باشد یا راست کردار، عاشق ایران باشد یا خائن، مهم نیست! تنها می خواهند نان شبشان را برایشان تامین کند، همین! ضمن اینکه هر که در راس باشد ، از وی انتقاد می کنند و شکایت و گله دارند و از وی جوک و لطیفه اس ام اسی می سازند، بعد که وی رفت و نفر بعد آمد، از قبلی به نیکی یاد کرده و از فعلی انتقاد و شکایت!! حالا اگر دارد بهشان دروغ می گوید، ثروت ملی شان را به لبنان و عراق و افغانستان بدهد، مملکت را به لجن فرو می برد، آبروی 2500 ساله ایران را به باد فنا می دهد، سیاست را به مرز های خطرناکی می برد، زیاد مهم نیست!! البته ملت ایران در جمع های خودمانی خیلی خوب تفسیر سیاسی و اقتصادی می کنند ، اما خودمانیم، زود هم گول می خورند!
بگذریم، عرض می کردم که همین ملت ایران، در یکی از معدود جاهایی که مجبورند منظم و فرهیخته باشند، همین متروست. رعایت بهداشت را می کنند، سوار وسیله ای می شوند که به موقع می آید، به موقع درهایش باز می شود، به موقع هم بسته می شود و به راه می افتد! ترافیک و دود و سر و صدا و بوق و ویراژ و لایی کشیدن و زیرپا گذاشتن قانون نیز در محیط مترو معنایی ندارد. وقتی درهایش بسته می شود، هرچه هم التماس کنی برایت نمی ایستد، راه می افتد و می رود!! بودن در محیط مترو برایم آرامش بخش است. حتی از صدای موتور های DC ترن ها نیز بی نهایت لذت می برم. نرمی آنها در حرکت و کارکرد عالی آنها برایم فوق العاده جذاب است. انگار دارم به یک ترانه آرامش بخش و با تنظیم بسیار ماهرانه و بدون هیچ گونه فالش و نا هماهنگی گوش می کنم!
هر روز از جلوی دکه های روزنامه فروشی می گذرم. اما مثل سابق جلویشان نمی ایستم. همیشه روزی حداقل یک روزنامه می خواندم، اما چند وقتی است این بخش تعطیل شده است! حوصله ندارم...
همیشه نیم نگاهی به محیط اطرافم داشتم، اما چند وقتی است برایم بی اهمیت شده است.
چند وقتی است به جای آنکه شبها تا پاسی از نیمه هایش مطالعه کنم یا موسیقی گوش دهم یا در اینترنت به دنبال علوم و مطالب مورد علاقه ام بروم یا تفکر داشته باشم، از ساعت 10 به بعد offline می شوم! نمی توانم بیدار بمانم. خسته ام...
چند هفته ایست وقتی میل باکسم را باز می کنم تا ایمیل های به درد نخور را پاک کنم و به درد بخور ها را نگاه دارم.اما می دانی چند ایمیل به درد بخور جمع شده است که هنوز فرصت نکرده ام نگاهشان کنم؟!! هنوز پیام های تبریک نوروز را باز نکرده ام.حسش را ندارم...
من که در برهه ای از زندگی ام روزی 50-60 صفحه مطلب شخصی می نوشتم، اکنون هفته هاست هیچ در دفتر زندگی ام ننوشته ام. نه فرصت می کنم، نه تمرکزی برایش دارم و نه اصلا مغزم توانایی کار برای نوشتن را دارد!
چند وقتی است احساس می کنم چشمانم خسته است، بدنم سرحال و قبراق نیست، پوست صورتم طراوتش را از دست داده، شدت ریزش موهایم بیشتر شده، و من هیچ کاری برای بدن عزیزم، این اولین سرمایه ای که خداوند بزرگ به من عطا کرده و البته آخرین سرمایه ای که از من خواهد گرفت، نمی کنم. نه اینکه فکر کنی نمی خواهم کاری کنم، نه! اما نه فرصتی می توانم برایش پبدا کنم، نه دل و دماغش را دارم!
...ابعاد زندگی ام تحلیل رفته است. دارم محدود و بی تفاوت و کم دقت می شوم. دچار روزمرگی شده ام. احساس می کنم دارم روبات می شوم!
{ ...هنوز هم ادامه دارد.}
امروز که دهمین روز از سال هزار و سیصد و هشتاد و شش هجری خورشیدی می گذرد،تازه وقت آزادی برای باز کردن سفره دلم پیدا کردم. تا روز چهارم که دید و بازدید ها در اولویت بودند و از پنجم تا نهم هم به صورت تمام وقت سر کار بودم.
زندگی جاریست.شکوفه ها باز شکوفا شده اند. درختان باز قبای سبز به تن می کنند. پرندگان دوباره می خوانند. باران بهاری و پر برکتی می بارد( البته اگر از پشت پنجره یا از داخل خودرو به آن بنگری. وقتی زیر باران مجبور به طی طریق باشی چندان هم از آن دل خوشی نداری، مگر آنکه عاشق شده باشی و درد عشقی کشیده باشی که مپرس و از این حرف ها!) امسال باران سیل آسایی می بارید. ظرف 2-3 روز ذخیره آبی اکثر سدهای این مملکت را تکمیل کرد. خوشحالم!
یک ماه و نیم می شود که زندگی ام وارد فاز جدیدی شده است. همان فازی که خیلی ها بی صبرانه منتظرش هستند و با دسترسی به آن، به آرامش خاطر می رسند و حس کمال و تکامل و بلوغ زندگانی و از این حرف ها بهشان دست می دهد. کدام وضعیت؟! عرض می کنم :
...زمانی که از یک دانشگاه معتبر با یک معدل قابل قبول و با پشتوانه تئوری و علمی بالا و البته پشتوانه فنی و صنعتی ناامیدکننده(مثل تمام دانشجویان دیگر!) فارغ شده ای و چون دیگر حوصله تئوریات و فرمول ها و روابط محض را نداری والبته کارت پایان خدمتت را نیز گرفته ای، دیگر هیچ انگیزه ای به شرکت در دوران فوق لیسانس و ادامه تحصیل نداری! بعد از به ثمر ننشستن اهداف شیرین و زیبا و البته متفاوت با دیگرانی که من و جناب عموی معتدل، دوست و یار و همدم همیشگی ام، دنبال می کردیم، و با اعزام عموی معتدل عزیز به خدمت مقدس(!) سربازی، من نیز به ناچار(!) وارد جرگه اشتغال شدم و در شرکت معتبری مشغول به کار شدم.
...اما، نمی دانم چرا احساس نمی کنم دارم "زندگی" می کنم! تنها احساس می کنم "زنده" ام و چیزی "زنده بودنم" را تهدید نمی کند. یعنی اگر عوامل غیر مترقبه ای همچون اینکه ناگهان فردا هنگام عبور از خیابان ماشینی مرا زیر کند یا ناگهان هنگام کار در قفسه سینه ام دردی احساس کنم و ناگهان سکته بزنم یا... را کنار بگذاریم، مشکلی زنده بودنم را تهدید نمی کند!
...اما نکته اینجاست که لذت نمی برم. احساس آرامش دارم، اما همانطور که گفتم آرامشم بخاطر تامین مقتضیات و افزایش سپرده هاست، نه برای لذت از زندگی.
تاکنون جرات نکردم این حرف ها را به کسی بزنم. چرا؟!! چون احتمالا مکالمه ای نظیر آنچه در ادامه می آید انتظارم را می کشد:
- شاید در خانه و زندگیت مشکلی داری؟
: نه!
- ببینم، مگه حقوقت چقدره؟ نکنه بهت خوب پول نمی دهند؟
: البته که بالاست. حقوقم انصافا از خیلی جاهای دیگه بالا تره.
- نکنه حدود اختیاراتت بالا نیست؟
: البته که محدود نیستم.
- نکنه بیمه نشده ای؟
: البته که شده ام.
- پس حتما از محیط کارت راضی نیستی؟
: البته که راضی ام.
- "...پس چه مرگته؟!! بدبخت ، خیلی ها آرزو دارند الان جای تو باشند!!"
بله! این پاسخیست که به ذهن مخاطبم می رسد!
اما به نظر من، این هایی که من دارم تنها زنده بودنم را تضمین می کنند. اما چه عواملی زندگی کردنم را تضمین می کنند؟!
شب که به منزل می رسم فقط می خواهم استراحت کنم و زود بخوابم. چرا؟! تا فردا صبح زود بیدار شوم. چرا؟! تا به موقع سر کار برسم. چرا؟! تا بتوانم وظایف کاری ام را عمل کنم. چرا؟! تا حقوق ماهیانه ام کم نشود! چرا؟! تا زنده بودنم از نظر مالی تضمین شود! ...همین؟؟؟؟؟ فقط همین؟؟؟؟؟
این پول هایی که جمع می شود را چه می کنم؟ خب، مثلا باهاش خرید می کنم، مایحتاج زندگی ام را تامین می کنم، لباس می خرم، شاید هم آن را خرج تفریحی بکنم. هرچند در این مملکت تفریح چندانی وجود ندارد! سینما و تئاتر و رستوران و پارک، تمام شد!!! تازه، با پس اندازم کمد و مبل و تلویزیون پلاسما و مایکروفر ال جی و ضبط جدید می گیرم، می توانم ماشینم را عوض کنم، خانه می گیرم....
خب که چی؟؟!!!
وقتی از دریا فاصله داری، بی نهایت مشتاقی تا به آن برسی و کنارش قدم بزنی. اما برای کسی که به دریا رسیده و کنار دریا زندگی می کند، دریا جاذبه اش را از دست داده است! آن هم پدیده ایست مثل بقیه پدیده ها...
خیلی ها از ماه ها قبل منتظر رسیدن عید نوروز هستند. برایش برنامه ریزی ها کرده اند. اصلا انگار عید برایشان یک پدیده فوق العاده است! اما برای من، نه! زمان در عید به همان سرعتی می گذرد که قبل از آن می گذشت! در عید هم پیر می شویم، مثل قبل و بعدش...
....هر روز پیر تر می شوم. موهایم دارد می ریزد. طرز لباس پوشیدنم رسمی و سنگین شده است. کمتر می گویم و می خندم. جدی تر شده ام. منظم شده ام. دیگر مثل سابق در جریان وقایع روزمره و اخبار ایران و جهان و سیاست و اقتصاد و جامعه و ورزش نیستم. کم کم اسامی بزرگان سیاست و اقتصاد و ورزش هم دارد از یادم می رود! نسبت به خیلی اتفاقات اطرافم بی تفاوت شده ام.به جای آنکه فکر آدم شدن و بهتر شدن و کامل کردن خود باشم، فکر این هستم که کارم را بهتر انجام دهم و رضایت مدیر عامل را جلب کنم. ببینم،رضایت مدیر عامل من مهم تر است یا رضایت خودم؟!! زنده بودنم ادامه دارد، زندگی ام چطور؟! همه اینها را به وضوح دارم احساس می کنم.چرا؟!!!
آخرش که چی؟!!! روزها می گذرد.گاهی وقت ها باران می آید، گاهی آفتاب می تابد. ترافیک سنگین است. خیابان ها اکثرا شلوغ است، همچون همیشه! فصل ها عوض می شوند، مثل قبل، مثل بعد! محرم و صفر می آید. محرم و صفر هم می رود، مثل بقیه ماه ها! عید می آید. عید هم می گذرد، مثل بقیه روزها! کار بعضی روزها سنگین و بعضی روز ها سبک است. قراردادهای جدید می آیند و می روند، مثل همیشه! عمر گران، چه ارزان می گذرد.
احساس می کنم عمرمان خیلی الکی تر و آبکی تر از آنچه باید، می گذرد. فکر می کنم عمرمان را خرج چیزهایی می کنیم که چندان هم باارزش نیستند.
...نمی دانم، شاید واقعا قاطی کرده ام!!! شاید زن بگیرم همه چیز درست شود. یعنی زن می تواند به زمان در حال گذر، ارزش بیشتری بدهد؟!!
{ زود قضاوت نکنید، مطلبم ادامه دارد!!!...}